تبليغاتX
لحظه اي با من باش
الف)

خب این بدبخت شاید راست میگه ..... شاید این نارسیسیسم مزمن حقیقتی رو در خودش پنهان کرده

از کجا معلوم که خودبزرگ پنداری واکنشی به ذات حقارته؟ ...... نه! واقعا شايد اين فرياد خدا باشه كه

از تو لوب گيجگاهي نيمكره راست داره ويز ويز ميكنه!؟

شايد ايني كه تو ميخواي ارجاعش بدي به متخصص سكس تراپي شناگر قابليه اما آب نديده؟

شايد مازوخيسم واكنشي به ضعف در برابر طبيعت نيست...... تو خيلي مطمئني كه بيشتر از بقيه

ميفهمي؟ اون شايد با نيروي محركه اي به زندگيش ادامه ميده كه اندر فهم تو نمي گنجه ...هان!؟؟

از كجا ميدوني غم زيباترين خاصيت روح انسان نيست؟

 

ب)

با كسي بحث مي كردم در باب تفاوت بين خدا و بت و اينكه آيا الله و يهوه تفاوتي با لات و عزي دارند يا

خير؟

نتيجه بحث دشنامهاي روشنفكرانه بود:

همه اين تفكرات محصول عصر تباه كننده "روشنگري" هست! تو همين دوره آدولف هيتلر سبز شد و

چه ها كرد......

كسي كه از تقليل دين به سطح دانش بشري چنين هراسي و تمايلي ديوانه وار به حفظ آرزوهاي

شيرين داشت آيا فراموش كرده بود كه دوران حاكميت "عقايد جزم انديشانه" چگونه سرنوشتي براي

بشر قرون وسطا به بار آورده بود؟

 

پ.ن):

تناسب يا تضاد تماتيك در اپيزودهاي بالا تصادفيست! اين دو مطلب تا جاييكه ميدونم ارتباطي به هم

ندارند!

+ نوشته شده توسط كاوه در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 و ساعت 7:15 قبل از ظهر |
از دور نوار سیاه رنگی رو بالای سردر یکی از اماکن تفریحی دیدم. سفید و درشت و با خط خوانای

نستعلیق چیزی به این مضمون نوشته بود:

"خدا از شادی تو خرسند و با بغض تو غمگین می شود."

چه احساس عجیبی داشتم. واقعا شعفی که اون لحظه بهم دست داد وصف نشدنیه. احساس

کردم کسی از اعماق وجود دوستم داره و کودکانه و بی دلیل و اختیار عاشقش شدم.

پس تو سالها با بغض من غمگین میشدی؟ وچرا من نفهمیدم؟

منو ببخش. من فراموشت کردم و تو با خنده من لبخند میزدی.

تنهات گذاشتم ولی تو با بغض تنهاییهای من...

....

....

....

 

غرق خیالات جدید انقدر جلو رفتم تا تونستم کلمه ای رو در ابتدای این جمله بخونم که از دور خوانا

نبود.

با رنگ سبز مات تیره قبل از اون جمله نوشته بود: ای فاطمه!

دلم نمیخواد به احساس اون لحظه فکر کنم.......

نه! واقعا نمیخوام....

 

پ.ن): ممنونم از همه دوستان بخاطر تبریک پست قبلی

 

یه سوال):

بنظر شما چرا کلمه "ای فاطمه" با رنگ سبز مات (در زمینه سیاه) و در اندازه کوچک نوشته

شده بود؟

+ نوشته شده توسط كاوه در سه شنبه هجدهم تیر 1387 و ساعت 6:22 قبل از ظهر |
عقده دیرینه رو به درستی و بموقع حل کردم..... این یعنی سلامت روان!

هرگز رابطه ادیپی رو بیاد ندارم......

تنها چیزی که یادمه دلتنگ شدنمه وقتی بیدار میشدم و میدیدم نیستی ....

نحسی می کردم و بغضم رو می ریختم تو دامن مادر....

و مادر که خوب میدونست برای من کار و زندگی و معاش قابل درک نیست دلداریم میداد:

"هیس! گریه نکن... این هاپو سیاهه پدرسوخته دیشب اومده لاستیکای ماشینو پاره کرده!!!

بابا برده ماشینو بده درست کنن تا عصری بریم پارک!"

هنوزم دلتنگ میشم وقتی چند روز از خونه دوری.....

هنوز هم.....

 

تولدت مبارک بابایی

 

پ.ن):دلم میخواست طبق وعده ای که دادم پستی در مورد سوال اخیر مستانه که در وبلاگش مطرح

کرده بود بنویسم. ولی اگه سری به مستانه و پست اخیرش بزنید متوجه میشید که چرا منصرف شدم!

لا اقل فعلا!

+ نوشته شده توسط كاوه در دوشنبه هفدهم تیر 1387 و ساعت 5:33 قبل از ظهر |
بالاخره امروز از برزخ امتحان و درس و این قصه ها نجات پیدا کردم و تعطیلات (اگه بشه این اسمو

 روش گذاشت!) شروع شد.

تو این دو روز درگیری فکری زیاد داشتم. یکیش همین بازی مستانه بود!....باز هم احساس کردم

بی جهت دارم خودمو سانسور میکنم. فکر کردم چرا؟؟ چرا نباید چیزایی رو گفت که به کسی

آزاری نمیرسونه؟ اگه تو وبلاگم نخوام چیزایی از خود واقعیم بگم پس کجا باید گفت؟ واقعا کجا!؟

درسته که هرچی تو پست قبلی گفتم عین حقیقت بود اما تمام حقیقت نبود.....

با خودم فکر کردم بعضی افتخارات خیلی هم جزو اسرار مگو نیست.... تو خلوتم با اینا حال

میکنم:

از اینکه موسیقی و نواختن پیانو رو بدون استاد یاد گرفتم به خودم می بالم.

به پایه های محکم دانش تئوریکم در موسیقی که اکثر قریب به اتفاقش از مطالعه و خودآموزی بدست

اومده افتخار میکنم و از کمک و رفع اشکالهای درسی  همکلاسیهام کلی ذوقزده میشم.

به اینکه استاد مبانی موسیقی کلاسیک با تحسین میگه دانشجویی نداشتم که هم کار پاپ بکنه و

هم با این تسلط فرم پیچیده سونات رو تشریح کنه افتخار میکنم.

به اینکه بعد از چند سال بی انگیزگی مفرط و شاید خیلی دیر بالاخره با رتبه یک رقمی در رشته دلخواهم

قبول شدم (البته دانشگاه آزاد) افتخار میکنم.این به خودم ثابت قدمیمو اثبات کرد. چرا که ۱۱ سال

 پیش درست بعد از دیپلم در یه رشته مهندسی قبول شدم و به دلایلی نرفتم.

من به خودجوشی فکری خودم افتخار میکنم. از ۲ سال پیش تا حالا بدون کمک یا راهنمایی کسی

جذب مطالعات روانشناسی شدم و از در میون گذاشتن اونچه بدست آوردم با دیگران دریغ نکردم.

من به اینکه حیوانات رو حداقل به اندازه انسانها دوست دارم افتخار میکنم.

من به اینکه نمیتونم شاهد رنجش دیگران از خودم باشم افتخار میکنم.

من همین الان دارم افتخار میکنم به شکستن سد مقاومتی عظیم به نام شخصیت که مانع از درک

معنی این بازی زیبا شده بود.

 اگه همذات پنداری با گربه زشت سیاهی که امشب دیدم نبود به چشمای سبزم هم افتخا...

نه این یکی دیگه پز بود!! اونم یه پز نارسیسیستیک! پس بالاخره ما تو این بازی پز هم دادیم

مستانه جان واقعا ازت ممنونم بخاطر مطرح کردن این بازی قشنگ و بیدارکننده

واااای .....الان چقدر احساس بهتری دارم.......آخیش!

مطمئن باشید اگه باز هم چیزای دیگه ای یادم اومد با صدای بلند اعلام میکنم!

 پ.ن):

امروز کتاب  "روانشناسی دین" نوشته: دیوید ام. وولف رو خریدم و الان کلی هیجان زده م از

اینکه چند ماهی باهاش سر کارم ....چون حدود هزار و صد صفحه ست!

 پ.ن۲): آلبا جان ممنونم از محبت بی دریغی که در کامنت پست قبلی بمن داشتی. منو اینجوری

کردی حسابی.

 

+ نوشته شده توسط كاوه در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت 4:32 قبل از ظهر |
سلام

شاید باید این بازی جدید مستانه خانوم رو زمانی انجام میدادم که سرمست غرور باشم. شاید اون موقع

کمتر در معرض خطر یاوه گویی بودم. ولی میدونم که الان باید چیزی نوشت. همین الان!

من نمیتونم به چیزی پز بدم. هروقت اینکار رو حتی بطور تلویحی انجام دادم احساس کردم از درون

دارم فرو می پاشم. این بازی واقعا بازی آسونی نیست و شهامت و شجاعت فوق العاده ای میخواد...

اما شاید بد نباشه این حس پز دادن رو کمی والایش کنیم و اسم افتخار کردن روش بذاریم. در اونصورت

هم بار منفیش کم و کمتر میشه و هم نیازی نیست که دست به دامن تواضع و شکسته بندی و....

بشیم.

افتخار؟ بذار ببینم..... خب بنده قد و قامت رشیدی ندارم. دست فرمون فوق العاده هم ندارم چون اصلا

ماشین ندارم! ....اما... آها!

من به خودانگیختگیم افتخار میکنم. به اینکه وقتی ذهنیتی جدید و چراهایی جدید برام بوجود میاد

تا رسیدن به جواب ول کن معامله نیستم.

من افتخار میکنم به شجاعتم..... من شجاعت تحلیل و روانشناسی خودمو دارم. چیزی که خیلیا ندارن!

من افتخار میکنم به خانواده م .... به پدر و مادرم که نذاشتن تو زندگی به بیراهه برم. به برادرم که

در دو پست قبل از این به تاثیراتش اشاره کردم.

من افتخار میکنم که سنگ صبور خیلی از دوستانم بودم.

من افتخار و احساس ارزشمند بودن میکنم از کامنتایی که دوستای خوب مجازی و واقعیم برام میذارن...

من به رابطه ارزشمندی که با دوستان خوب وبلاگیم تو این یک سال بدست آوردم افتخار میکنم...

چیزهای دیگه ای هم هستن که یا الان به ذهنم نمیرسه و یا .....

و یا شجاعت گفتنش رو ندارم چون میخوام تو خلوت خودم بهشون فکر کنم و نمیخوام با نام بردن

نابودشون کنم.

همه لینکهای من و هر کس دیگه ای که اینجا رو میخونه دعوته به این بازی جسورانه....

این گوی و این میدان.... بسم الله!

 

پ.ن):جواب همه نظرات پست قبل داده شد. از توجه همتون ممنونم.

+ نوشته شده توسط كاوه در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت 8:19 بعد از ظهر |
من نیز چون آنم که از خود بی خود می شود

                                        آن که نه توانی دارد....نه احساسی و درکی......

 چرا که بی وقفه به هیچ چیز دیگر نمی اندیشم

                                         هرروز...هرزمان....هرساعت و هر لحظه.....

 مگر و تنها به عشق خود.......                                        

                                        و در این اندیشه استوار می مانم

 

                                خوب یا بد ... هرچه ای را از یاد می برم

 

                  مگر آن کس که صدهزار بار بیش از خود دوست می دارمش

 

گیوم دوماشو

(شاعر و موسیقیدان فرانسوی قرون وسطا)

 

پ.ن): خستگی سفری طول و دراز٬ هراس گاه و بیگاه از سقوط....کابوس تکراری غرق شدن در باتلاق

فراموشی.... فریاد کردن آرزویی محال که هربار روحم را به لرزه در آورد....و حسرت رسیدن به سرزمین

امن آرامش.....

سرانجام همه را با گنجینه ای عوض کردم .....

+ نوشته شده توسط كاوه در سه شنبه چهارم تیر 1387 و ساعت 6:42 بعد از ظهر |
بی هیچ دلیل موجهی میل به نوشتن داره از بین میره......

رابطه  بین شروع فصل گرما و رخوت و رکود خاص این دوره رو نباید فرموش کرد. شاید علت باشه...

شایدم مزید بر علت.

موقع امتحانای پایان ترم من یه کم بی انگیزه میشم..... و پراسترس و البته بی تفاوت تر از همیشه!

یه بار هم دقیقا تو امتحانای ترم قبل بود که بمدت یک ماه نتونستم آپ کنم و البته ربطی به خود امتحانا

نداشت.

گاهی میام و سری میزنم به دوستان .... پستها رو میخونم ....اما قدرت کامنت گذاشتن ندارم!

رفتار و خلق و خوی منم تو این دوره تغییر میکنه! نحسی میکنم ...پاچه میگیرم! مثل این پیرمردایی

که تازه بازنشسته شدن!

دلم میخواد زودتر این پریود بحرانی رو رد کنم و خودم بشم.

ممکنه یه مدت آپ نکنم....نمیدونم ولی بهتون سر میزنم و میخونمتون.

 

پ.ن۱ ):نت خوانی بدون موسیقی....... دشیفر بجای شیفراژ ..... اشتور و هیندمیت عوض هارمونی....

کنترپوان فلوریدوس و اجتناب از فاصله شیطانی جایگزینی مناسب برای روح ملودیک!

پ.ن ۲):نمیدونم چرا اصولا پسر باید دختر رو ببوسه!!

پ.ن ۳):کاش ۱۸ ساله بودم....

+ نوشته شده توسط كاوه در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 2:40 قبل از ظهر |
۱۰ روزی وقت دارم تا کنفرانسمو مکتوب کنم. مقاله ای در باب سازها و ادوات موسیقی الکترونیک...

ولی چطور میشه از وبلاگنویسی گذشت؟ اونم بازی به این جذابی که مستانه عزیز و آلبای عزیز 

منو به اون دعوت کردن؟ (مستانه جان تا سه میشمرم باید آدرس وبلاگتو اعلام کنی.........

آماده؟؟؟؟؟ سه).

نمیدونم چرا هیچوقت درست و حسابی رو دورانها ٬ افراد٬ روابط و شخصیتهای تاثیرگذار رو زندگیم

زوم نکردم. شاید به این خاطر که خود زندگی رو چندان جدی نگرفتم که بفکر چیزها یا آدمهایی

بیفتم که از اونها متاثر شده. هرگز دوست یا شخصیتی برجسته انقدر روم اثرگذار نبوده که از حضورش

بتونم بعنوان یه تحول یاد کنم. شاید هم آلزایمر گرفتم یا تاثیر افراد و دورانهایی رو که در زندگیم بودن

مغرورانه در اعماق ناخوداگاهم دفن کردم. بهرحال اونچه که می نویسم شاید کلیشه ای باشه اما

حقیقت داره:

تاثیرگذارترین دوران):

بنظرم الی ماشالله میشه راجع به این قسمت نوشت. چرا که هر دوره ای از زندگی با مختصات ویژه

خودش بخشی از تفکر و نگرش امروز رو می سازه.

بدون شک دوران کودکی من اثرگذارترین مقطع زمانی در طول زندگیم بوده٬ تمام باورها و هنجارهای

بنیادی٬ اخلاقیات٬ ترسهای نهفته درونی ٬ خودبزرگ پنداری توام با عدم اعتماد بنفس!٬ ایمان به جوهر

پاکی و ..... در یک کلام رفتار و منش فعلیم رو (درست و نادرست) مدیون این دوران هستم.

آقایون میدونن که خدمت سربازی یکی از برجسته ترین دورانهای زندگیه... کندن از جای گرم و نرم و

دست و دل پرمهر پدر و مادر و پرتاب شدن به جهنمی که در اون نه از رحم و عطوفت خبری هست و

نه حرمت و صداقت. قراره از تو مرد بسازه. اتفاقا همین کار رو هم میکنه! اما نه اون مردی که در مقابل

نامرد قرار میگیره! البته جذابیتهای خودشو هم داشت . مقداری به انضباط شخصی من کمک کرد.

خودمو بیشتر بهم شناسوند٬ ولی برایند تاثیراتش کابوسهاییه که بعد از ۸ سال از تموم شدن این دوران

هنوز ول کن نیست!

تاثیرگذارترین آدمها):

وقتی کودکی تاثیرگذارترین دوران باشه ٬ پدر و مادر هم که نقش پایه ریزی شخصیت رو دارن موثر ترین

افراد بحساب میان. از مادرم مهربونی رو آموختم و از پدرم بردباری. مادر بمن یاد داد که چطور به نامرادیها

و ناکامیها پشت کنم و از پدر آموختم که قدرت مرد در مردسالاری و آقایی در کشیده و کمربند نیست.

این رشته سر دراز دارد.....

بین موثرترین افراد زندگیم قویترین شخص کامران برادرم بود.... به رسم طبیعت کودکانه همیشه از

شخصیتش الگوسازی کردم تا جاییکه حتی به سلیقه موسیقایی مشترک رسیدیم!

البته سالها گذشت تا به تفاوتهایی اساسی در فلسفه فکریمون پی بردم. اما امروز احساس میکنم

که خوش شانس بودم که عطش مطالعه٬ رهایی از سطحی نگری و کاوش در عمق٬ عدالت در قضاوت

و پرهیز از مطلق بینی به انضمام بقایایی از ایمان به زندگی رو از برادرم آموختم.

تاثیرگذارترین رابطه):

اصولا تاثیرگذارترین روابط رو آدم با تاثیرگذارترین آدما داره که ازش یاد کردم. اما در بین روابطی که

کوتاه مدت یا مقطعی بودن :

برجسته ترینشون رابطه م با دختری بود که سالهایی از زندگیم رو با اون سپری کردم. دلم نمیخواد

این قضیه رو باز کنم. فقط همینو بگم که کمترین دستاورد این رابطه این بود که اگر کسی بمن بگه

"دخترها همشون مثل هم هستن" مدرک محکمه پسندی دارم برای ابطال این حرف. این رابطه رو

تا آخرین لحظه زندگیم فراموش نمیکنم و براش هرجا هست آرزوی خوشبختی دارم.

دوستان دیگه ای هم بودن که خواسته و ناخواسته به خودشناسی من کمک کردن.

بعضیاشون تو دنیای واقعی بودن و بعضیا تو دنیای مجازی.

گذشته از هر چیز تو این ۱۰ ماه وبلاگنویسی هم به این دنیای جدید خیلی علاقمند شدم و هم به

دوستای خوب وبلاگیم.

تاثیرگذارترین شخصیت):

این قسمت آسون نیست!

نمیشه از ایمان و اتکا به نفس بتهوون چیزی نگفت. نمیشه نبوغ انیشتین رو ستایش نکرد. نمیشه

شهامت گالیله٬ کپرنیک٬ داروین و..... رو نادیده گرفت یا از عظمت مولانا بسادگی گذشت.

اما بقول برادرم: " اگه سولاریس رو بخونی و تنهایی خدا تو رو گریه نندازه ازش تاثیر نگرفتی...".

کسایی که پستای منو دنبال کردن بخصوص اون اوایل٬ از تاثیری که زیگموند فروید بر نوشته های من

داشته با خبرن. اما شاید ندونن که من از فروید آموختم که تحلیل کنم .هم خودمو و هم خودشو!

ازش آموختم که هرچند شاید در پس رفتارهای ما چیزهایی نباشن که فروید تصور می کرد٬ اما

مطمئنا چیزهایی هستند که ارزش اندیشیدن و تعمق دارن و این نه به نوشته ها و افکار انتزاعی

من بلکه به مسیر و شیوه حرکت من در زندگی خطی نو داد تا جاییکه میتونم ازش بعنوان تاثیرگذارترین

شخصیت تا به امروز یاد کنم.

ضمنا از اریک فروم هم مفهومی رو آموختم که ناخوداگاه دستور کار زندگی من بود اما اسمشو بلد

نبودم: خودانگیختگی!

طولانی شد! شرمنده!

اما بهم یاداوری کرد که فقط کمی تامل توام با انصاف لازم بود تا تاثیرها و تاثیرگذارها رو بیاد بیارم.

ضمن تشکر از مستانه و آلبا ٬ دعوت میکنم از اریکا٬ مهرناز خانم٬ آبجی و داداش٬ گل داوودی٬ شیما٬

ایمان٬ دکتر گمشده ٬چیستا٬ عاطفه٬ تارا٬ تینا و هر دوست عزیزی که اینجا رو میخونه تا در صورت تمایل در مورد:

تاثیرگذارترین: دوران٬ آدم٬ رابطه و شخصیت عمرش برامون بنویسه.

 

پ.ن): ف عزیز چند ماهه که با کامنتهای محبت آمیزت منو شرمنده میکنی بدون اینکه آدرسی یا

ایمیلی برام بذاری...... لطف کن و قبل از هر قضاوتی موقع کامنت گذاشتن تو قسمت پست الکترونیک

آیدیت رو وارد کن تا اقلا با ایمیل بتونم از خجالتت در بیام. اگرم وبلاگ بزنی که دیگه نور علی نوره.

+ نوشته شده توسط كاوه در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 3:33 قبل از ظهر |
چقدر خسته م....... خسته جسمی نه......

چقدر زود خودمو پیر کردم..... چه راحت از کنار آرزوهام گذشتم ..... اشتباه نکن دیگه از آینده نمیترسم

آینده همین الانه...... نمیدونم چرا حس میکنم تا امروز زندگی نکردم....

منم همونی رو میخوام که اخیرا سلمان خواست...

+ نوشته شده توسط كاوه در دوشنبه ششم خرداد 1387 و ساعت 3:24 قبل از ظهر |
چرا کودکان پیش از رسیدن به توانایی تکلم ایستادن روی دو پا رو می آموزند؟

به همون دلیل که پیش از رسیدن به توانایی ایستادن روی دوپا٬ چهار دست و پا حرکت میکنند!

بله! توضیح بیولوژیکی روشنی داره..... قسمتی از مغز که مسئول ایجاد تعادل دوپاییست زودتر از مرکز

تکلم شکل میگیره....بهمین سادگی!

با این حال چرای دیگه ای هم پشت قضیه هست و اصولا با تعمق در هر پدیده ای چراهای بیشماری

ایجاد میشن. اما چرایی که در ذهن منه بدنبال ریشه یابی تا رسیدن به علتی غایی نیست. تا اونجا که

من میدونم مسائلی از قبیل تقدم و تاخر در شکل گیری ارگانیسم ها (در اینجا مغز انسان) مستقیما با

 مبحث تکامل حیات سر و کار داره و بنظر من (با نگاهی ماتریالیستی ـ داروینیستی!) تکامل٬ غایتی رو

جزسازگاری بین موجود زنده و محیط پیرامون نمیشناسه. نتیجه اینکه نمیتونم و نمیخوام بدون داشتن

سواد کافی پلی بزنم بین زیست شناسی و الهیات.

در جایی خوندم که جنین انسان در مراحل رشد و شکل گیری درون رحم از مراحلی از تکامل عبور میکنه

که در طی اون فیزیک ظاهری جنین بی شباهت به گونه های پست تر جانداران نیست. بعبارت دیگه

جنین به مرور زمان در اندامی نظیر اندامهای خزنده و دوزیست و حتی ماهیها ظاهر میشه و در ماههای

پایانیه که به هیات انسان درمیاد. گذشته از اون میدونیم که بچه انسان پیش از توانایی راه رفتن روی دوپا

چهار دست و پا این کار رو میکنه و این دقیقا تقلیدیه از پستانداران پست تر (بلحاظ تکاملی) که در سیر

تکامل٬ اسلاف انسان محسوب میشن. ایستادن روی دوپا هم بالطبع تکامل مهم بعدی بود که در

انسان ریختها شکل گرفت . در مورد تکلم همونطور که می دونیم استفاده از زبان و بکارگیری آواهای

مختلف برای برقراری ارتباط با سایر همنوعان پدیده ای مختص انسان نیست و بسیاری از موجودات

زنده و بالاخص پستانداران از این ویژگی برخوردارند. اما باستثنای انسان تمام موجودات زنده قابلیت

بسیار محدودی برای استفاده از زبان دارند و این بی تردید دلایل فیزیولوژیک داره. و سرانجام عالیترین

نوع بکارگیری زبان که اون رو تکلم مینامیم تا اونجا که میدونیم فقط در انسان امروزی بچشم میخوره.

محدودیت تکلم در کودک انسان (پیش از باصطلاح به حرف اومدن) بازتاب زبان نارس و محدود اجداد

انسان ریخت ماست و به حرف اومدن کودک و ادای کلمات هم بازتابیه از اختراع (یا کشف) زبان مکالمه

در انسان اجتماعی بدوی.

پس كودك انسان ابتدا چهار دست و پا و بعد روي دوپا راه ميره.... اول صداهايي نامفهوم از خودش در

مياره و سپس بتدريج به حرف مياد و اين دقيقا ترتيبيه كه در مورد اجداد انسان صدق ميكنه.

نتیجه اینکه گویی هر انسان در حال تقلید از سیر تکاملیه که بر حیات در این کره خاکی واقع

شده.

من میخوام کمی خاصتر این قضیه رو مطرح کنم:

انگار هر انسانی در طول حیاتش در حال تکرار بشریته.

یا به عبارت دیگه همونطور که هر سلول (باستثنای گامتها) نسخه اي از انسان محسوب ميشه انگار

هر انسان هم نسخه اي كامل از پيكره نوع بشره.

حالا سوال اينه كه آيا چنين مقايسه اي به تكامل فيزيولوژيك محدود ميشه و يا ميشه اون رو به حوزه

رفتاري انسان هم بسط داد؟ بعبارت ديگه آيا ميشه گفت بچه انسان اينطوري رفتار ميكنه چون اجداد

تكامل نيافته ما هم چنين رفتاري داشتند؟

آيا ميشه با چنين برهان قياسي بشريت رو بعنوان انساني در نظر گرفت كه مقاطع كودكي تا پيري

رو در حال سپري كردنه و در هر مقطع نيازهايي رواني خاصي در اون جلوه گر ميشن؟

پذيرفتن اين فرضيه ما رو به استنتاج هاي عجيب و تكان دهنده اي نزديك ميكنه.

 

زنگ تفریح):

دانش آموز: "آقا اجازه... بابامون میگه نسل ما به میمونها برمیگرده."

معلم با عصبانیت:"مسایل خانوادگی شما هیچ ربطی به این کلاس نداره!"

+ نوشته شده توسط كاوه در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت 2:48 قبل از ظهر |
یه وقتایی یه فشارایی از یه جاهایی میزنه بیرون که هرچی بیشتر بهش فکر میکنی (فکر میکنم)

گیج تر میشم........

شرم....خود داری(خودخوری).... اخلاق مداری......پرستیژ........

یه وقتایی مطمئن میشم که اینا برای بعضیا (مثل فاطی خانوم) بعضی چیزا (مثل ..... )نمیشه.

یه وقتایی فکر میکنم دیگه حسابی آبدیده شدم از بس خویشتنداریمو (بزدلیمو) محک زدم.

یه وقتایی این احساس میاد سراغم که پوست اندازی کردم (پدر صاحابم دراومد) تو جنگ نابرابر من

با من.

یه وقتایی خسته میشم بس که درس اخلاق (چون من زیستن) به این و اون میدم...

وای از اون وقتایی که میفهمم چطور خودمو به این و اون فرافکنی کردم.....و اونوقتاست که دیگه حریف و

هماوردی نمیمونه........دیگه هیچکس نیست تا خیرخواهانه هدایتش کنم(سرش فریاد بکشم.....)

یه وقتایی (همین الان) دلم میخواد کوهی از ناسزا بار این زندگی کنم......

ولی ترجیح میدم لعنت نامه ای بنویسم که تا خرخره تو طرح و فرم و تکنیک فرو رفته...

افسوس...... نوشتن نمیدانم.

 

+ نوشته شده توسط كاوه در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 2:0 قبل از ظهر |
جواب سوال رو بتعویق میندازم تا به دعوت آلبای عزیز و سلمان عزیز پاسخ بدم.

این دو دوست منو به بازی خوشمزه ترین کتابها(جان!؟) دعوت کردن.البته فقط ۱۰ تا کتاب.

خوشمزه ترینها از نظر من کدومها هستن؟ گاهی تلخی قهوه زورش به شیرینی عسل می چربه

و ترشی وسوسه انگیز لواشک خیلی وقتا حریف طعم خرمالوی گس نمیشه....

از اونجا که کتاب خوندن معمولا برای من مقطعی٬ هدفمند و در سمت و سوی دغدغه های شخصیم

بوده زیاد روی طعمش دقیق نشدم ولی بهرحال مزه اینا هنوز زیر دندونمه:

رمان:

 مرشد و مارگریتا                              میخاییل بولگاکف

 دمیان                                           هرمان هسسه

سولاریس                                       استانیسلاو لم

راز داوینچی                                     دن براون

بیگانه                                            آلبر کامو

غیر رمان:

گریز از آزادی                                  اریک فروم

زبان از یاد رفته                              اریک فروم

هنرعشق ورزیدن                           اریک فروم

سیر فلسفه در ایران                       اقبال لاهوری

درد بی خویشتنی                         نجف دریابندری

پاسخ به ایوب                               کارل گوستاو یونگ (منو تالب چشمه برد و تشنه برگردوند!)

این دوتا هم واقعا کرم دارن!:

تفسیر خواب                               زیگموند فروید

فروید٬ یونگ و دین                         مایکل پالمر

 

بنا به پیشنهاد آلبا یادی هم میکنیم از فیلمهای خوشمزه:

گلادیاتور

هفت سال در تبت

رهایی از شائوشنگ

جی اف کی

سیزدهمین مبارز

مرگ جویان

مرد خانواده

از کرخه تا راین

مارمولک

کمال الملک

و نیز موزیکهای خوشمزه:

باروک: آثار کلاویه ای باخ (انوانسیونها٬ پرلود و فوگ ها)

کلاسیک: سوناتها و کنسرتو پیانوهای بتهوون

رمانتیک: مجموعه آثار شوپن

مدرن: فعلا فقط کلود دبوسی

پاپ وطنی: فعلا سیاوش قمیشی....قدیما سیاوش شمس

پاپ برون مرزی: کریس د برگ....کلی کلارکسون....... کمی اسکورپیونز....قدیما مدرن تاکینگ...

اینم از بازی.

بنده هم بنوبه خودم از این دوستان عزیز دعوت میکنم که تو بازی خوشمزه ترین ها شرکت کنن:

دکتر سارا٬ آی دیانا٬ شیما٬ گل داوودی٬ تینا و کودک فهیم.

 

تبصره مهم:

این دعوتنامه ها فقط یه رسم وبلاگیه که من بمنظور احترام به سنتها اونها رو قید میکنم. ولی گذشته از

اون تمام دوستانی که اینجا رو میخونن رسما به این بازی خوشمزه دعوتن.

 

+ نوشته شده توسط كاوه در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 3:0 قبل از ظهر |
بنظر شما چرا بچه ها اول به توانایی ایستادن روی دو پا می رسند

 

و بعدا تکلم؟

+ نوشته شده توسط كاوه در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:7 بعد از ظهر |
دستهایم میرقصند تا سرریز وهمی دوباره....... تادفع کثافت درون....... تا سرودن چکامه شادی!

از دور دستها میبینم....... افقی نو....... نگاهی نو...... طرحی از زیباترین الوان.........

آوای غریزه پشت کوهی از بسط و گسترش در بند..... و الهام و اشراق زندانی اندیشیدن.......

دستهایم میرقصند تا کلید زندان....... تا پر پرواز..... تا کوچه خاموش کودکی......

تا گهواره و آغوش.......

دیوار اتاقم میرقصد!!

دستهایم خاموش......

 

پ.ن):چکامه شادی قطعه ایست از شیلر (شاعر آلمانی) که بتهوون آن را در موومان فینال سنفونی

نهم در یک قطعه کرال بکار برد و جاودانه کرد. این قطعه بعدها تبدیل به سرود صلح جهانی شد و تا امروز

باقیست.

پ.ن ۲): پدال وسط در پیانوهای upright (عمودی) پدال سوردین نامیده می شود و وظیفه آن

ضعیف و خفه کردن صداست و عملکرد آن چندان هم بی شباهت به ترمز اتومبیل نیست.

+ نوشته شده توسط كاوه در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:37 قبل از ظهر |
امروز تولد یه دوست بود. یه دوست خوب و با احساس و هنرمند

سالار عزیزم برات دوتا آرزو دارم:

اول اینکه صد و سی و یک ساله بشی

و دوم اینکه امسال دیگه بتونی تو امتحان وکالت قبول شی و پله های موفقیت رو یکی یکی طی کنی.

فقط قول بده روزی روزگاری زبونم لال وکالت قاتل منو قبول نکنی

راستی تا یادم نرفته بگم که سالار یه خواننده خوش صدا و خوش ذوقه که داریم باتفاق هم روی آلبومی

کار میکنیم که امیدوارم بتونیم تا چند ماه آینده تمومش کنیم.

واقعیتشو بگم خیلی دلم میخواست کاری از این آلبومو آپلود کنم..... اما بدلیل آماده نبودن اکثر این کارها

به یه خاطره بسنده میکنم که برای خود من فراموش نشدنیه:

 

"شقایق" داریوش با صدای سالار و پیانوی من......

 

 

 

+ نوشته شده توسط كاوه در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 6:24 قبل از ظهر |
تو آنجایی که تابع هموگرافیک مجانب ها را

 

قطع می کند........

+ نوشته شده توسط كاوه در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 6:1 بعد از ظهر |
تاریخش درست یادم نمونده ولی مضمون اصلی مکالمه رو خوب بخاطر دارم. منظورم گفتگوی یاهو

مسنجری با دختر خانومیه که یک سال پیش اتفاق افتاد و موضوعش بیان دیدگاه های دینی بود.ظاهرا

این گفتگو قرار نبود به چنین چیزایی وصل بشه تا اینکه به مناسبتی خاص طرف گفت:

ــ بنظر من اونایی که نماز نمیخونن آدم نیستن.

سعی کردم درکش کنم و بفهمم که یک جوان امروزی با هرسطحی از فرهنگ و دانسته ها چطور

به چنین دیدگاهی رسیده.... سوالاتی پرسیدم مبنی بر اینکه آیا غیر مسلمانانی که پیرو ادیان

توحیدی و تایید شده از طرف اسلام هستند چطور از دید یک مسلمان خارج از آدمها طبقه بندی

میشن.....؟ چنین تفکری بنظرم بغایت افراطی بود و حیرت انگیز... و حیرت انگیز تر این که عملش

یعنی برقراری ارتباط کلامی یا نوشتاری با جنس مخالف (نامحرم) کاملا در تعارض با دیدگاه های افراطی

و متعصبانه بود.(شاید این مساله مهمل و فاقد اعتبار بنظر بیاد اما احساس من در اون لحظه این

بود).

جوابهایی که میداد سربالا بود و غالبا نامربوط.سوالات ادامه پیدا کرد. سوال کردم که آیا اسلام رو

کاملترین دین میدونه؟ با قاطعیت جواب مثبت داد. وقتی علتش رو جویا شدم قرآن رو گواه گرفت و

بی بدیل بودن این کتاب رو دلیل اکمل بودن اسلام دونست. ازش پرسیدم آیا انجیل و تورات کتابهای

آسمانی نیستند؟ پاسخ این بود که هستند اما اونها تحریف شدند. و از کجا معلوم که این اتفاق

برای قرآن نیفتاده باشه؟ این سوال بعدی بود و باز پاسخ آیه ای از قرآن بود مبنی بر اینکه خداوند

اون رو از تحریف و گزند حفظ خواهد کرد.

این گفتگو ادامه پیدا نکرد... ترسش رو کاملا درک میکردم . همینطور تردیدی رو که از پشت قاطعانه

ترین جملاتش هویدا بود. ترس بجایی بود. من کافر بودم و از نجاساتی که بهرقیمت ممکن باید ازش

دوری کرد.

به خودم شک کردم: من واقعا داشتم چکار میکردم؟ ایمان کسی رو ازش میگرفتم؟ یا اون رو متوجه

بی ایمانیش میکردم؟ آیا حق با من بود یا با اون؟

اونشب بیاد قصه موسی و شبان در مثنوی معنوی افتادم و بخش دیگری از عظمت مولانا رو درک کردم.

من که تا اون موقع آخرین بیت رو پیام اصلی میدونستم:

هیچ آدابی و ترتیبی مجو                    هرچه میخواهد دل تنگت بگو

به یکباره ذهنم به ابیات دیگه معطوف شد و پیام دیگه ای دریافت کردم. اون شب معتقد شدم که قصه

موسی و شبان یه هشدار جدیه به کسانی که خیرخواهانه تلاش میکنن تا افق دید دیگران رو تغییر

بدن بدون توجه به حال درون و بدون لحاظ ظرفیتهای ادراکی.

موسی فی نفسه گناهکار نبود .... تنها سعی در روشنگری داشت و سعی در تفهیم این نکته که

خداوند نه چارق دارد و نه نیازمند چاکر و بز و شانه است.....اما توجهی نکرد که به ازای چیزی که از

چوپان میگیره آیا بواقع چیز بهتری جایگزین میکنه؟

آگاهی دادن کار بسیار خوبیه مشروط به ظرفیت پذیرش........ نور بهتر از تاریکیه اما مشروط بر اینکه

شدت تابش کور کننده نباشه.

بی تردید اشتباه بزرگی مرتکب شده بودم.....

رفتار اون دختر  بی نقص بود........ باید از من می گریخت . من نه تنها کافر بلکه تکرار اسطوره ای

بودم که در ادبیات مذهبی شیطان نامیده شده.... همون کسی که اول بار انسان رو وسوسه کرد

تا از میوه درخت آگاهی بچشه.

اما این فقط بخشی از ناخشنودی من بود.......

سوال بعدی من ذهنمو مشوش تر کرد: آیا من یقین داشتم که حق با منه؟ آیا من برتر از اون می دیدم؟

بعبارت دیگه آیا اعتقادات من منو بجایی بهتر از اون رسونده بود؟

آیا اعتقاداتم منو خوشبخت تر یا خوشحال تر کرده بود؟

آیا من اصلا بچیزی جز ضعف بشر و ادراکهای عقلی ناقص اعتقادی داشتم؟

آیا به چیزی بجز شک ایمان داشتم!؟

چه بسا که من نیازمند کمک اون بودم. نیازمند کمک کسی که محکم بود......

گیج و گم شدن ..... تفکرات انتزاعی..... فلسفیدن برای رسیدن به پاسخ....... و در نهایت پوچی...

بنظرم این همون جهنم موعود باشه.........

دلم میخواد هر طور شده میوه ممنوعه رو استفراغ کنم و به بهشت برگردم!

 

 

پ.ن.):داداشی گلم امروز سی و پنج ساله شد. کامران عزیز تولدت مبارک. با آرزوی بهترینها و اینکه

دیگه امسال بتونی نیمه گمشدتو پیدا کنی و دست از سرمون برداری

 

+ نوشته شده توسط كاوه در جمعه شانزدهم فروردین 1387 و ساعت 5:33 قبل از ظهر |
گل داوودی دعوتم کرده به مشاعره ای مرد افکن..........

راه و رسم بازی اینه که شعری نوشته میشه و از بین ابیاتش کلمه ای بعنوان کلمه کلیدی به نفرات

بعدی معرفی میشه ..... و اونها باید با استفاده از اون کلمه بین ۱ تا ۵ بیت در جواب شعر قبلی و یا

در راستای اون بنویسند.

برای اطلاع بیشتر به گل داوودی مراجعه کنین....

کلمه ناجوانمردانه ای که به من معرفی شده پالان هستش

متاسفانه در راستای شعر قبلی چیزی پیدا نکردم ولی برای حذف نشدن از دور مسابقه چند بیت

از مثنوی معنوی انتخاب کردم که با اجازه مینویسمش:

بشنويد اي دوستان اين داستــان                                    خود حقيقت نقد حال ماست آن

بود شاهي در زماني پيش ازيــن                                     ملك دنيا بودش و هم ملك دين

اتفـــاقا شاه روزي شـــــد ســــــوار                                   با خواص خويش از بهر شكـــار

يك كنيــــزك ديد شه بر شاه راه                                        شد غلام آن كنيــــزك پــــادشاه

مرغ جانش در قفس چون مي تپيد                                   داد مال و آن كنيزك را خريـــــــد

چون خـــريد او را و برخوردار شد                                        آن كنيـــــزك از قضا بيمار شد

آن يكي خر داشت پالانش نبود                                         يافت پالان گرگ خر را در ربود

كوزه بودش آب مي نامد بدست                                        آب را چون يافت خود كوزه شكست

..........................................

شعر خيلي عميقيه........ بخصوص يادمه كه الهي قمشه اي تفسير فوق العاده اي ازش كرد.

كاملش اينجاست.

از سلمان .... گلاب خانوم.....سي سي و كركره(كه يكيشون اصلا شاعر بود فكر كنم).....دکتر ساراو البته

دكتر آلباي خوش ذوق(كه از هر كامنتش دوبيتي ميباره....) دعوت ميكنم تا  از بين كلمات

برخوردار......كنيزك...........خواص....

يكي رو انتخاب و مشاعره رو ادامه بدن......

مرسي!

 

 

 

 

                                                                

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط كاوه در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 و ساعت 4:29 بعد از ظهر |
دوستم مثل هرشب جلوی خونه منو پیاده کرد و برسم عادت قدیمی نتونستم جلوی وسوسه قدم زدن

تو پارک مقاومت کنم . چند تا دختر دیدم و نارسیسیسمم قلیان کرد.....

روی نیمکت همیشگی نشستم و خیره به سرسره بازی بچه ها سیگار همیشگی رو درآوردم و قبل از

روشن کردن سعی کردم به آهنگای همیشگی گوش کنم....

ریتم بندری ضبط ماشینی که کنار پارک پارک کرده بود وسوسه م کرد تا یه کم شادش کنم! همین کار

رو هم کردم..... چند لحظه بعد ناخواسته چرخی رو منوی آهنگها زدم و اون کار قدیمی خودم اومد...

صدا کن مرا.....صدای تو خوب است...

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبیست که در انتهای صمیمیت حزن می روید...

خدا میدونه چند بار تا حالا بهش گوش کردم اما اینبار چیز دیگه ای بود..... دیگه برام معنای فراموشی

نداشت....... غم تو صدای سالار منو برد اون دور دورا.....

نمیدونم چرا یاد دیشب افتادم:

دستم میلرزید و بیش از اون قلبم.

آیا برای حذف کامل وبلاگ مطمئن هستید؟

جوابشو نمیدونستم....

چرخی زدم و با خودم کلنجاری رفتم....سری به آرشیوم زده بودم.

منم اومدم اسم اولین پستم بود......... بلافاصله دو تا کامنت داشتم و از فرط خوشحالی دومین

پست رو همون لحظه نوشتم: سالی که نکوست از بهارش پیداست ...

کم کم جلوتر اومدم پستهای جدید تر ..........

سوالاي فلسفي..... تفسير خواب فرويدي....دوستاي جديد.......كامنتهاي تبريك روز تولد..... آپلود كردن

دو تا از كاراي خودم...

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

گربه روی چمن کنار نیمکت بمن خیره شده بود....انگار منو میشناخت. چه معصومیتی ته تیله های

سبزش بود.احساس کردم خدا کنار من نشسته.چند لحظه چشماشو بست و چرتی زد. بغض کردم.....

تو از دنیا چی میخوای؟

 داشت گریه م میگرفت و یادم اومد که تو پارک هستم و جلوی غریبه ها...... یادم اومد که مرد گریه

 نمیکنه.

..... نميشد...امكان نداشت......اونهمه خاطره رو چيكار مي كردم؟

خيلي شهامت ميخواد...... كار هركسي نيست!

بالاخره روی cancel كليك كردم.......

و آنوقت من مثل ايماني از تابش استوا گرم ترا در سرآغاز يك باغ خواهم نشانيد.......

تيرس پيكاردي اين بار كادانس خوبي بنظرم نيومد. يه شادي كاذب بهش داد...

چه حيف!

آهنگ تموم شد.....سيگار به فيلتر رسيد......چرت گربه پاره شد.

خودمو در حال قدم زدن دوباره پيدا كردم ...... احساس حركتي از پشت سرم يه لحظه منو ترسوند...

گربهه دنبالم راه افتاده بود!!!

خدايا چقدر گيجم! اين گربه خودمون بود كه اومده تو پارك خلوت كنه...... پدرسوخته!

وقتي از خيابون رد ميشدم دقت كردم تا نره زير ماشين ......ولي اون جلوتر از من رسيده بود در خونه

و انتظار منو ميكشيد.

وقتي به خونه نزديك شدم احساس كردم امشب شب عجيبي بود....

 

 

 

پ.ن):توضیح در مورد پست قبلی اینکه:

"محکومم به مرد بودن.... به دوست داشتن......" یعنی:

"محکومم به دوست داشته نشدن به جرم زن نبودن!"

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط كاوه در شنبه دهم فروردین 1387 و ساعت 2:28 قبل از ظهر |
محکومم به مرد بودن.......

 

به دوست داشتن...............

+ نوشته شده توسط كاوه در جمعه نهم فروردین 1387 و ساعت 1:34 قبل از ظهر |